![]() |
![]() |
|
| !!!من شان ماتیو هستم و از حرفم هم بر نمی گردم!!! |
|
واژه «فمینیست» را خیلی دوست ندارم. بخشی به خاطر اینکه دوست ندارم یک پسوند یدک بکشم. پسوندها جبرا پیشفرضها (Pre-judgments) را بهدنبال دارند که گاهی بالقوه میتوانند به انگها (stigmata) تبدیل شوند. اینکه مردم راجع به من پیشفرض داشته باشند چیزی است که همه عمرم از آن فرار کردهام و با وجود این، یا شاید دقیقا به همین خاطر، بیشتر گریبانم را گرفته است (واقعا این طور است؟شاید چون از آن میترسیدهام بیشتر حسش کردهام؟). نمیترسم مردم چطور راجع به من حرف بزنند، به شرط آنکه چیزهایی که میگویند واقعا «من» باشد! به هر حال این هم درجهای از ترسویی است که من واجد آن هستم. داشتم از پسوندها میگفتم. پسوندها علاوه بر پیشفرض ایجاد کردن دستوپاگیر هم هستند. عقاید کمی هستند که آدم بتواند «در بست» قبولشان کند. اما با «x-ist» شدن، مثل این است که همه اجزای عقیده x را پذیرفته باشی. دیگر جایی برای روشن کردن مرزهای احتمالیت با آن عقیده باقی نمیماند. هر دوی این دلایل برای «فمینیسم» خیلی پررنگتر هستند. فمینیسم یک عنوان خیلی کلی است. فمینیست کیست؟ تنها چیزی که در واقع از این کلمه دستگیر آدم میشود این است که فرد مذکور علاقهمند به حقوق زنان است. چیزی راجع به اینکه این حقوق چه هستند، راه مورد علاقه او برای احقاق آنها چیست و خیلی چیزهای دیگر نمیگوید. با این حال یک تصویر کلی، کاریکاتورگونه و معمولا بسیار رادیکال از فمینیستها در ذهن بیشتر افراد هست. اگر تو خودت را فمینیست معرفی کنی باید اول کلی در اصلاح این تصویر بکوشی وگرنه نمیتوانی هیچ نوع بحث یا تعامل سازندهای با آنها داشته باشی. بعد اگر 1 در 20 موفق شدی، تازه میتوانی امیدوار باشی که طرف اصلا حرفهایت را جدی بگیرد. اما آیا حتی با در نظر گرفتن همین تعریف کلی هم میتوانم خودم را فمینیست بدانم؟ آیا من علاقهمند به حقوق زنان هستم؟ چیزی که من واقعا به آن اهمیت میدهم «برابری» است؛ و عدالت (هرچند که دستمالی سیاسی آن را لوث کرده)؛ و رعایت انصاف و وجدان. (بله این تعاریف هم کمتر از فمینیسم، کلی نیستند!!) در کل، اگر کسی بخواهد سنگینی یک پسوند را تحمل کند، «مدافع برابری جنسیتی» به نظرم پسوند خیلی بهتری است. تمٌت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 11:18 AM توسط شان ماتیو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در داستان بینوایان شانماتیو شخصی است که به جای ژانوالژان دستگیر میشود. ژانوالژان، که در آن زمان شهردار مونتروی سورمر است و مسیو مادلن نامیده میشود، با معرفی کردن خودش او را آزاد میکند و خود دستگیر میشود. این شانماتیو مردی بود بهکلی سفیه، نیمهوحشی. ژاور او را اینگونه برای مسیو مادلن توصیف میکند:
«آه! آقای شهردار! کار واقعا بدطوری است. اگر این ژانوالژان باشد موضوع تکرار جرم پیش میآید. بالا رفتن از دیوار، شکستن شاخه درخت، دزدیدن سیب همه در این کار هست...برای یک جبرکار یک جنایت است. اینجا دیگر کار با دادگاه تادیبی پلیس نیست، با دادگاه جنایی است. دیگر چند روز زنداد نیست، حبس دائم با اعمال شاقه است...البته با این وضع جا دارد که شخص دست و پا کند، نیست؟ آری برای دیگری جز ژانوالژان. اما ژانوالژان مزور است. من از همینجا شناختمش! کس دیگری اگر بهجای او بود، احساس میکرد که این آتش میزند، دست و پا میکرد، فریاد میزد، کتری جلو آتش آواز میخواند، نمیخواست ژانوالژان باشد و هزار کار دیگر. اما او وانمود میکند که اصلا چیزی نفهمیده است. میگوید« من شانماتیو هستم و از حرفم برنمیگردم» بهتزده به نظر میرسد. خود را بیشعور جلوه میدهد...» |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
سیبستان کورش علیانی الپر فرنگوپولیس نقش پرستو دوکوهکی |
|
RSS
|