![]() |
![]() |
|
| !!!من شان ماتیو هستم و از حرفم هم بر نمی گردم!!! |
|
چه هولناک است ریاکار بودن.
وقتی به عمق جانت نفوذ کند. وقتی بعد از ساعتی "دیده فرو کردن به گریبان خویش" این کلام وحشتناک از ذهنت بگذرد: "واقعا بعید است که فردی که به اندازه من خوب است آدم بدی باشد" ورطه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 12:11 PM توسط شان ماتیو |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:33 AM توسط شان ماتیو |
|
|
این را بعد از دیدن فیلم «ارٌه» فهمیدم. سکس میتواند برای ارتقا داستان یک فیلم به کار رود، یا حتی صرفا بهمنظور جذب تماشاگر و ملاحظات گیشهای. اما ممکن است سکس تبدیل به اصل فیلم شود، وقتی که فیلم راجع به سکس و فقط راجع به سکس باشد. این نوع فیلمها را پورنوگرافیک مینامند. خشونت نیز ممکن است از یک عنصر فرعی (یا حتی اصلی) داستان تبدیل به کل داستان شود و تمام عناصر دیگر که میتوانند برای یک داستان مطرح باشند به عنوان عناصر کاملا فرعی مطرح شوند (وقتی تولیدکنندگان فیلم حس کنند باید «داستانی» در کار باشد تا قالبی برای رویدادن آن همه خشونت فراهم کند) یا به کلی حذف شوند. اینها فیلمهایی است که به نظر من باید تحت عنوان «پورنوگرافی خشونت» از آنها یاد کرد. این فیلمها هیچ مقصود و هدفی جز محض خشونت ندارند، و از آنجا که مردم در فیلمهای عادی (یا حتی در اخبار روزانه تلویزیون) آن قدر خشونت میبینند که نسبت به آن نوعی tolerance* پیدا کردهاند، برای اینکه فیلمهای اینچنینی چیزی برای ارائه داشته باشند مجبورند dose خشونت در فیلمشان را بسیار بالا ببرند، آن قدر که فرد حیرت میکند که آیا در وحشیانهترین تخیلات دیوانهترین افراد نیز چنین چیزی میتوان یافت؟ این فیلمها نفرتانگیزند. فکر کردن به اثر احتمالی آنها بر افرادی که آنها را میبینند آدم را میترساند (بهخصوص این که به نظر من مشتری پروپاقرص این فیلمها شدن، خود نوعی حالت پاتولوژیک است! یعنی دیدن این فیلمها برای طرفدارانشان شاید خطرناکتر از سایر افراد باشد که یک دو بار حسب اتفاق چنین فیلمهایی دیدهاند) این فیلمها ارضای سادیسم پنهان افراد به بازترین و شدیدترین نحو ممکن است. اما با ارضای سادیسم آنرا خاموش نمیکنیم، فقط تقویتش میکنیم. الحق که دوره آخرالزمان است! حسم دقیقا حس شانماتیو است. گاهی از چیزی که در دنیای بیرون میگذرد هیچ نمیفهمم. حیرانم که آیا هم عالم دیوانه شدهاند؟ تمٌت *tolerance: در لغت به معنای تحمل است. بعضی داروها هست که پس از اینکه مدتی مصرف شدند، اثر اولیه خود را از دست میدهند در این حالت میگوییم بیمار نسبت به دارو tolerance پیدا کرده است. برای حاصل شدن نتیجه مطلوب در چنین وضعی باید dose دارو را بالا برد. **به فیلم لینک نمیدهم. راستش را بگویم آنقدر ناراحتم کرده است که دلم نمیخواهد آن را search کنم. نمیخواهم به هیچ قیمتی عکسهای صحنههای فیلم را دوباره ببینم!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:21 AM توسط شان ماتیو |
|
|
واژه «فمینیست» را خیلی دوست ندارم. بخشی به خاطر اینکه دوست ندارم یک پسوند یدک بکشم. پسوندها جبرا پیشفرضها (Pre-judgments) را بهدنبال دارند که گاهی بالقوه میتوانند به انگها (stigmata) تبدیل شوند. اینکه مردم راجع به من پیشفرض داشته باشند چیزی است که همه عمرم از آن فرار کردهام و با وجود این، یا شاید دقیقا به همین خاطر، بیشتر گریبانم را گرفته است (واقعا این طور است؟شاید چون از آن میترسیدهام بیشتر حسش کردهام؟). نمیترسم مردم چطور راجع به من حرف بزنند، به شرط آنکه چیزهایی که میگویند واقعا «من» باشد! به هر حال این هم درجهای از ترسویی است که من واجد آن هستم. داشتم از پسوندها میگفتم. پسوندها علاوه بر پیشفرض ایجاد کردن دستوپاگیر هم هستند. عقاید کمی هستند که آدم بتواند «در بست» قبولشان کند. اما با «x-ist» شدن، مثل این است که همه اجزای عقیده x را پذیرفته باشی. دیگر جایی برای روشن کردن مرزهای احتمالیت با آن عقیده باقی نمیماند. هر دوی این دلایل برای «فمینیسم» خیلی پررنگتر هستند. فمینیسم یک عنوان خیلی کلی است. فمینیست کیست؟ تنها چیزی که در واقع از این کلمه دستگیر آدم میشود این است که فرد مذکور علاقهمند به حقوق زنان است. چیزی راجع به اینکه این حقوق چه هستند، راه مورد علاقه او برای احقاق آنها چیست و خیلی چیزهای دیگر نمیگوید. با این حال یک تصویر کلی، کاریکاتورگونه و معمولا بسیار رادیکال از فمینیستها در ذهن بیشتر افراد هست. اگر تو خودت را فمینیست معرفی کنی باید اول کلی در اصلاح این تصویر بکوشی وگرنه نمیتوانی هیچ نوع بحث یا تعامل سازندهای با آنها داشته باشی. بعد اگر 1 در 20 موفق شدی، تازه میتوانی امیدوار باشی که طرف اصلا حرفهایت را جدی بگیرد. اما آیا حتی با در نظر گرفتن همین تعریف کلی هم میتوانم خودم را فمینیست بدانم؟ آیا من علاقهمند به حقوق زنان هستم؟ چیزی که من واقعا به آن اهمیت میدهم «برابری» است؛ و عدالت (هرچند که دستمالی سیاسی آن را لوث کرده)؛ و رعایت انصاف و وجدان. (بله این تعاریف هم کمتر از فمینیسم، کلی نیستند!!) در کل، اگر کسی بخواهد سنگینی یک پسوند را تحمل کند، «مدافع برابری جنسیتی» به نظرم پسوند خیلی بهتری است. تمٌت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 11:18 AM توسط شان ماتیو |
|
|
چرا من وبلاگ مینویسم؟ آیا حرف خاصی دارم که ارزش شنیدن داشته باشد؟ نه واقعا! یک شانماتیو چه حرفی میتواند داشته باشد جز «من شانماتیو هستم و از حرفم هم برنمیگردم!»؟؟! قسمتی از دلیل ایجاد این وبلاگ بدون شک این است که بعد از سه-چهار سال پرسهزدن در اینترنت و دو-سه سال گردش در وبلاگستان فارسی بالاخره جو شما را هم میگیرد. حتی اگر آنقدر تنبل باشید که در این دو-سه سال بهزحمت 10 کامنت زده باشید! دلیل دیگرش این است که وقتی احساس کنی (یا توهم بزنی!) که دیگری به فکرهایت گوش میکند (به قول الپر وبلاگ یک جور بلند بلند فکر کردن است!)، آنوقت احساس مسئولیت میکنی برای اینکه فکرهایت اگر به نتیجه بهدرد بخوری هم نمیرسند، لااقل یک سیر منطقی و بامعنا داشته باشند. این اقدامی است برای استفاده بهینه از اوقاتی که به اسم فکر کردن هدر میروند و در واقع به خیالبافی بی سر و ته میگذرند. از قدیم و ندیم گفتهاند آدم عاقل بدون سمبه زور امتحان درس نمیخواند! در عاقل بودن شانماتیو هم که حرفی نیست!!! این وبلاگ قرار است امتحان ذهن شانماتیویی من باشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 6:30 PM توسط شان ماتیو |
|
|
اول: بعون الله الملک الاعلی
دوم: شان ماتیو کیست؟ در داستان بینوایان شانماتیو شخصی است که به جای ژانوالژان دستگیر میشود. ژانوالژان، که در آن زمان شهردار مونتروی سورمر است و مسیو مادلن نامیده میشود، با معرفی کردن خودش او را آزاد میکند و خود دستگیر میشود. این شانماتیو مردی بود بهکلی سفیه، نیمهوحشی. ژاور او را اینگونه برای مسیو مادلن توصیف میکند: «آه! آقای شهردار! کار واقعا بدطوری است. اگر این ژانوالژان باشد موضوع تکرار جرم پیش میآید. بالا رفتن از دیوار، شکستن شاخه درخت، دزدیدن سیب همه در این کار هست...برای یک جبرکار یک جنایت است. اینجا دیگر کار با دادگاه تادیبی پلیس نیست، با دادگاه جنایی است. دیگر چند روز زنداد نیست، حبس دائم با اعمال شاقه است...البته با این وضع جا دارد که شخص دست و پا کند، نیست؟ آری برای دیگری جز ژانوالژان. اما ژانوالژان مزور است. من از همینجا شناختمش! کس دیگری اگر بهجای او بود، احساس میکرد که این آتش میزند، دست و پا میکرد، فریاد میزد، کتری جلو آتش آواز میخواند، نمیخواست ژانوالژان باشد و هزار کار دیگر. اما او وانمود میکند که اصلا چیزی نفهمیده است. میگوید« من شانماتیو هستم و از حرفم برنمیگردم» بهتزده به نظر میرسد. خود را بیشعور جلوه میدهد...»
سوم: بقیه برای بعد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 12:11 PM توسط شان ماتیو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در داستان بینوایان شانماتیو شخصی است که به جای ژانوالژان دستگیر میشود. ژانوالژان، که در آن زمان شهردار مونتروی سورمر است و مسیو مادلن نامیده میشود، با معرفی کردن خودش او را آزاد میکند و خود دستگیر میشود. این شانماتیو مردی بود بهکلی سفیه، نیمهوحشی. ژاور او را اینگونه برای مسیو مادلن توصیف میکند:
«آه! آقای شهردار! کار واقعا بدطوری است. اگر این ژانوالژان باشد موضوع تکرار جرم پیش میآید. بالا رفتن از دیوار، شکستن شاخه درخت، دزدیدن سیب همه در این کار هست...برای یک جبرکار یک جنایت است. اینجا دیگر کار با دادگاه تادیبی پلیس نیست، با دادگاه جنایی است. دیگر چند روز زنداد نیست، حبس دائم با اعمال شاقه است...البته با این وضع جا دارد که شخص دست و پا کند، نیست؟ آری برای دیگری جز ژانوالژان. اما ژانوالژان مزور است. من از همینجا شناختمش! کس دیگری اگر بهجای او بود، احساس میکرد که این آتش میزند، دست و پا میکرد، فریاد میزد، کتری جلو آتش آواز میخواند، نمیخواست ژانوالژان باشد و هزار کار دیگر. اما او وانمود میکند که اصلا چیزی نفهمیده است. میگوید« من شانماتیو هستم و از حرفم برنمیگردم» بهتزده به نظر میرسد. خود را بیشعور جلوه میدهد...» |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
سیبستان کورش علیانی الپر فرنگوپولیس نقش پرستو دوکوهکی |
|
RSS
|